آفتابی ناگهان از روی او تابان شود پردها را بردرد وین کار را یک سو کند
چنگ تن ها را به دست روح ها زان داد حق تا بیان سر حق لایزالی او کند
تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت می زند تا ز هر یک بانگ دیگر در حوادث رو کند
شاد با چنگ تنی کز دست جان حق بستدش بر کنار خود نهاد و ساز آن را هو کند
اوستاد چنگ ها آن چنگ باشد در جهان وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند
باز هم در چنگ حق تاریست بس پنهان و خوش کو به ناگه وصف آن دو نرگس جادو کند
نرگسان مست شمس الدین تبریزی که هست چشم آهو تا شکار شیر آن آهو کند
741
پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند
چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله من او کند
ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند
شیر آهو می دراند شیر ما بس نادرست نقش آهو را بگیرد دردمد آهو کند
باطنت را لاله سازد ظاهرت را ارغوان یک دمت سازد قزلبک یک دمت صارو کند
موج آن دریا مجو کو را مدد از جو بود آن بجو کز نور جان دو پیه را دو جو کند
خوش قمررویی کز این غم می گذارد چون هلال خوش شکرخویی که با آن شکرستان خو کند
آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشق خاک را عنبر کند او سنگ را لولو کند
دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم گر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند
لکلک آن حق شناسد ملک را لکلک کند فاخته محجوب باشد لاجرم کوکو کند
آب و روغن کم کن و خامش چو روغن می گداز خرم آن کاندر غم آن روی تن چون مو کند
742
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند
کآنک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند
چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند
زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکند باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند
جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند
چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند وانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند
مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند
گر چه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند
چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند
عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند
تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستیی از ورای هر دو عالم کان تو را بی تو کند
743
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم ها مستور بود
شادی شب های ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبح ها کز یار پرکافور بود
از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می رسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود
هر طرف از حسن از بدلیلیی کاسد شده ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود
دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید جان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود
شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود
ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار برد تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود
نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق کاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود
عاشقانه های شاملو...
ما را در سایت عاشقانه های شاملو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: hasanali
بازدید: 210
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 13:49